من اقدام کردم برا گواهی نامم ولی توی معاینه چشم ردم کرد هرچی به اقاهع گفتم آقا حواسم نبود گوش نداد گف بورو دوباره بیا امتحان بده ... من که مطمئنین سری اول قبولم اما این طوری شد که سرد شودم و هنوز حوصله ندارم باز برم اون مردک و ببینم...
اصن بی خیال اون
امروز رفتم یه بسته کامل توی بکس گرفتم هر بیست مین یه بار یکیشو باز میکنم انقد کیف میده
یه عالمه اسباب بازی جینگیلی بامزه ازش در آوردم نه که خودم مسئولیت منتاژشون رو دارم خوشمان می آید ...
درس و دانشگارم فیلا تحویل نمی گیرم ![]()
این ترم اوضام خیلی خخطری ه ها اما ... خوب یکی منو نصیحت کنه دیگه ...! آخه شماها چجور دوستایی هستین!
ان الله مع الصابرین ... من صبور می شوم
راستی خوشالی که من بازم برگشتم نه؟!؟!؟؟؟؟
اللهم صل علی محمد وال محمد
"اللهمَّ اجعل صِیامی فیهِ صِیامَ الصائِمین، وَ قِیامی فیهِ قِیامَ القائِمین، وَ نَبِّهنی فیهِ عَن نَومَةِ الغافِلین، وَ هَب لی جُرمی فیهِ یا اِلهَ العالَمین، وَاعفُ عَنّی یا عافِیاً عَنِ المُجرِمین."
بسم الله الرحمن الرحيم *انا انزلناه فی لیله القدر* و ما ادراک ما لیله القدر* لیله القدر خیر من الف شهر* تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر* سلام هي حتی مطلع فجر*
به یادم باشید وقت های امن یجیب ...
که من شکسته دلم ... .
یا زهرا
دلم خالیه ...
از هر چیزی که بشه بیانش کرد!
یکی پیدا شد حرف زدیم تو دنیای من جا شد آجیم
آیت الله بهجت هم رفتند ...!
تسلیت ![]()
باز هم من و دوستم باز هم نمایشگاه شلوغ بود باز هم صف بی انتهایی برای سرویس ها بود باز هم در دیزی باز بود باز هم پیرهنت دراز بود باز هم در گنجه باز بود باز هم همه چیز توهم قاتی پاتی بود باز هم کلی خوش گذشت اولش باز هم کلا باحال بود باز هم میرم نمایشگاه ...
تازه ماهواره امید رو هم آورده بودن اونجااااااااااااا
(گاهی فقط گاهی خودم را احساس نمی کنم!)
هیچ دقت کردین گاهی مگس ها میشن اسباب بازیه ادمها با مگس کش در به در دنبال یه مگس نا قلا که بزنیم کجوکولش کنیم و تعداد اجساد ناشی از ضربو شطم با مگس ها رو جز افتخارات به حساب بیریم البته تو بازیا هه هه
و جالب توجه که علت زیادی مگس تو فصل های گرم بیشتر به خاطر سرگرم شدن افراده ... نه که روزا طولانیه کیف میده مگس کش بازی !
رفته بودم یه جا مهمونی خانومه یه مگس کش دسش بود و با ذوق و افتخار داشت جسد مگسی روکه بعد مدتها تعقیب گریز کشته بود بلند میکرد، تا به بقیه اجساد بپیوندوندش :دی
یه دفعه سوال شد، مگس ۴متز اونور تر از این بشر چه خطری میتونه داشته باشه که بایس کشته بشه اون هم به این شدت ...!
تو همین فکرا بودم ،اومدم بپرسم چرا میکشی؟؟!!... لبخند پیروز مندانه خانومه چهرشو خوشگل تر کرده بود ومشغول بود . منم یادم افتاد اه مگسه نیش میزنه
یاد مثل ننجونم که میگفتن :شش روز شش شب با پشه جنگ کنم عاقبت بزنم یه پاشو لنگ کنم
در آخر از جمعیت سرگرم کننده مگس ها متشکرم
همچنین سایر موجودات
فقط اشاره ای بود بر سرگرم کننده بوودن مگس های گرامی هر چند بعد کلی تعقیب و گریز کشتن و کج وکوله کردنشون برای برخی خواص لذت بخش تره
فارقم از همه عالم که هوهوو جزئش نشد!!!
سلام ببخشید نبودم یه مدت یا کمتر بهتون سر زدم راستش نمی دونم گرفتارم یا رفتگارم !
این مدت یه خوشالی هایی داشتم که خوشال کننده نبود زیاد .
به گمانم خودم نا خواسته تعدادی لیمو شیرین اضافی برداشتم که دوسشون دارم اما چرا تلخ میشن خب؟؟!؟!؟!؟
خوشبحال آسمون که این همه ستاره داره ولی خب اگه از هرکدومم یه قطره دلش پر باشه میشه ازش توقع همچین بارونی رو داشت خدا بهش صبر بده !
ابجیم میگه خودتو درگیر نت کردی دیگه از جواب دادن ساده ام بر نمیای !حسش نیست جوابش رو بدم حوصله سوالای زیادی بی ربط رو ندارم البته فقط به آبجیم. اون هم برا خودش عالمی داره٬ جدای عالم من مث شازده کوچولو سیاره منم کوچیکه و بزرگی بعضی ادما باعث محروم شدنشون از سیاره من میشه این ابجی من خیلی بزرگه جا نمیشه !
دیشب یه خواب چپ اندر قیچی دیدم که انگار دم صبح حرف هم میزدم هر وقت اوضاع احوالم اینطوری میشه ازین خوابا می بینم و تو خواب ازون حرفا میزنم باز وقتی بیدار شدم چهره دل گرم کننده مامانم و دیدم اوولش هی پرسید چی می گفتی منم گفتم یادم نیس شما چی شنیدی اونم میگف هیچی راجع به درسات بودو می پیچوند که نگه !(معلوم نیس باز چیا گفتم بنده خدا نترسیده باشه خوبه )منم دیدم دیگه خوابم نمی بره رفتم کنار اون خوابیدم یاد بچگیام که هر وقت ناراحت میشدم از چیزی یا کسی شب تا صبح همه ماجرا رو براش تو خواب تعریف میکردم و دم صبح که بیدار میشدم میدیدم همه چیو می دونه ...
کلا ازینکه بخوام با کسی درد و دل کنم خوشم نمیاد ولی اگه خیلی داغون بشم شب تا صبح گزارش عملکرد میدم :دی البته نه همیشه هرچند اونی که باید بدونه می دونه و به اونایی که لازم باشه می فهمونه الان مامانم و بعدا شاید همسرم
ای خدا همه خوبی هایی که بهم دادی رو برام نگه دار
مراقب خودتون باشید من به زودی به همتون سر میزنم ...![]()
نتیجه وبلاگ گردی :
ارتباط دریچه ای به سوی شناخت و تجربه است ارتباط با خود از مهمترین انواع ارتباط می باشد!
: از قاصدک
در هیچ همه بودی و من در تو نبودم ای وای که من هیچ نبودم که تو بودی !
از خاطره ها چنگ به جانم بنشاندی مبهوت نگاهت که کنم باز نبودی !
انگار بخواندی به دلم محزن اسرار
جز من به منی باز نباشی که نبودی!
درد است اشک غربت و تنهایی رفیق
در آسمان همه بی تفاوتی
این ها نشانه دل با رخ گل است
پرواز عاشقی و اشرار عاشقی
نی نی نسیم وحی به من هم ندا بده
که ابرم و نبارم بجز از بار عاشقی!
اون وقت ها ننجون خدا بیامرزم چنان مدیریت می کرد اون خونه به اون بزرگی تا قبل چار شنبه سوری همه جاش برق میزد با اینکه خودش رو تخت بود اما نمی ذاشت دل کسی رنجور باشه اگرم می شد چارشنبه سوری جبران میکرد صبح چار شنبه سوری همه نوه ها شو جمع میکرد تو حیاط تا هم به باغش برسیم هممون یه وظیفه ای داشتیم حتی به من که فنقلی بودم من باید با آب پاچ آب میرختم تو حیاط تا ابجی بزرگم جارو کنه خودش هم تو اتاقش مشغول دسته کردن آجیل تو پارچه گل گلی هاش می شدبرا هممون یه بسته آجیل آخر سال. ساعت نزدیکه ۱۲ که میشد خسته و مونده همگی میرفتیم تا آش مخصوص چارشنبه سوری که زن دائیم از صبح قولش رو داده بود رو بخوریم وای که چه آشی بود بعد که حیاط هم تمیز تمیز میشد یکم توخونه استراحت می کردیم و ننجون برامون خاطراتشو تعریف میکرد یا بقیه تو سر وکله هم میزدن پسرها رو که هنوز جون داشتن و مسخره بازی می کردن می گفت کشتی بگیرن داداشی من می برد منم مثل همیشه چون فنقلی بودم مینشوند کنار خودش رو تختش دخترا هم یه مرغ دارم بازی میکردن شاه و وزیر وای که اون موقع ها چقدر حسرت می خوردم چرا هم سن بقیه نیستم تا منم مثل اونها قشنگ بازی کنم البته بازیم می دادن هااما چون فنقلی بودم (:ی)می فرستادنم دنبال نخود سیا ...
عصر هم به دائی کوچیکم می گفت که آتیش درست کنه همه فامیل میریختن تو باغ کوچیک پشت خونش خودشم می اومد تختش رو میاوردیم تو ایوون تا مارو تماشا کنه منم باز چون فنقلی بودم نمی ذاشتن زیاد کنار اتیش بمونم هی میرفتم دور بره آتیش هی پسر دائیم گولم میزد میاوردم پیش ننجون اون موقع ها ازینکه باید پیش ننجون بشینم خوشال نبودم هر چند ننجون نمی ذاشت بهم بد بگذره هی برام شعر می خوند آتیش ببر آتیش ببر خستگی ها رو از تنم ...آخر شب چار شنبه سوری پارچه های آجیلامونو می گرفت و گره می کردو گولش می کرد تو اون کیسه کوچیک که دوخته بود میداد دست بقیه تا دست رشته بازی کنن اون موقع اون بازیم دوست نداشتم آخه منو بازی نمی دادن زیاد .
سیب زمینی های کباب شده رو هم فنقلی ترینش برا من بود ننجون با دست های لرزونش برام پوست می کند من حتی از اینکه خودم نمی تونم پوست کنم هم ناراضی بودم ولی ننجونم رو خیلی دوست داشتم و فقط به خاطر اون گریه نمی کردم
چه ماه بودی ننجون دیگه هیچ چار شنبه سوری مثل اون چار شنبه سوری ها که مجبور بودم کنارت بشینم برام لذت بخش نیست روحت شاد
ببخشید نتونستم به همتون سر بزنم دوستون دارم
و۸/۸/۸۸ سالروز تولد امام ۸ ام امام رضا (ع ) برام جالب بود
ان شالله با عنایات این حضرت سال خوبی رو پیش رو داشته باشید
عیدتون مبارک !
